سفارش تبلیغ
تی شرت درخشان LED
این تیشرت دارای یک پنل LED است
که با صدای محیط به حرکت در می‌آید

ساعت سامورایی LED آبی
این ساعت مانند یک دستبند است که در زمان دلخواه ساعت آن ظاهر می شود.
تلویزیون دیجیتال
دریافت دیجیتال کانالهای تلویزیونی و ماهواره‌ای روی لپ‌تاپ و کامپیوتر
تلویزیون دیجیتال
...عاشقم صدای تو را
با خاموش بودن بسیار ، وقار پدیدار شود و با دادن داد دوستان فراوان گردند و با بخشش بزرگى قدر آشکار گردد و با فروتنى نعمت تمام و پایدار ، و با تحمل رنجها سرورى به دست آید و به عدالت کردن دشمن از پا در آید . و با بردبارى برابر بى خرد ، یاران بسیار یابد . [نهج البلاغه]
لوگوی وبلاگ
 

دسته بندی موضوعی یادداشتها
 

آمار و اطلاعات

بازدید امروز :25
بازدید دیروز :30
کل بازدید :35955
تعداد کل یاداشته ها : 99
9/11/90
7:29 ص
موسیقی
1 2 3 4 5 >> >

فصل برگریزان است.
مرد می‌رود و برگ‌های زرد در زیر سم اسبش له می شوند.
پشت سر ابری سیاه؛‌ پیش رو دریایی تشنه.
مرد می‌تازد و راه در پشت سرش گم می‌شود.
ابر می‌غرد و او پیش می‌رود.
کم کم دریا برایش آغوش باز می کند.
موج ها به احترامش برمی‌خیزند.
فرشته‌های نگران، لبخند می‌زنند.
لب‌های ترک خوررده مرد، همچون کبوتری به سمت خنکای آب پر می‌کشند.
دست‌های ماتم زده مشک، با آب آشنا می شود.
صدای نوزادی دل مرد را می‌لرزاند. از جا کنده می‌شود.
جان شعله‌ورش به سمت خیمه های افروخته می‌چرخد.
مرد تشنه، مشک سیراب را به دوش می‌‌گیرد.
پشت سر دریایی نگران، پیش رو برگریزان...
ساقی مست، میخانه در آتش!
ابری می‌غرد!
برگ‌های زرد زیر پاهای اسب می شکنند.
ساقه نخلی خم می شود.
گلوی مشک خشک می‌شود. مرد پیشانی خاک را می‌بوسد.
دو دست که خنکای آب را چشیده‌ است، کنار ساحل جا می‌ماند.
صدای چند کودک؛ سوار بر شانه‌های باد؛ نزدیک می‌شود.
 عمو! ... عمو! ... عمو!


نقل از وبلاگ شاعرانه دکتر سعیدی راد


  
  

اى آفتاب مهر! افزون بر یک هزاره است که خورشید جمالت‏بر ایوان هستى ما نتابیده و ما منتظران شیفته تو چشم بر آسمان ولایت دوخته و به انتظار طلوع آفتاب عدالت نشسته‏ایم .


مولاى من! دلسوختگان وادى عشقت، دشت‏هاى طلب و معرفت و عشق را درنوردیده و بر آستانه فنا رسیده‏اند . بر ما تشنگان وادى فنا، جرعه‏اى از ساغر مهر تو عین بقاست . ما باده پرستان میخانه عشق، در انتظار پیمانه‏اى از دست دلبریم .


به غیر از راه میخانه، رهى دیگر نداند دل


که مست از جام عشق است و بسى مستانه مى‏سوزد


بگردان دور مشتاقان، سبوى عشق را ساقى


ز شور و جذبه آن مى، لب و پیمانه مى‏سوزد


حجاب از چهره بگشاى و دمى از حجله بیرون آ


زلیخاى دل ما بین، چه سان دیوانه مى‏سوزد


اى زیباترین گلواژه دیوان عشق! تو چون غزال رمیده در غزل رام گشته و مطلع یک شعر خوب و عاشقانه خواهى شد . تو تفسیر واژه «عشق‏» گردیده و در دیوان عشق براى همیشه جاودانه خواهى ماند .


اى ماه من! چه زیباست هر شب با خیال روى تو آرمیدن و هر نیمه شب آفتاب دیدن .


چه زیباست نقد جان را با عشق تو سودا نمودن و نرد عشق با تو باختن!


چه زیباست کشته مسلخ عشق تو بودن و بر آستان مهر تو جان سپردن!


اى غمگسار غمزدگان!


گویند که ماواى تو در دل شکستگان است .


اى دوست! خراب‏آباد دل ما، جز با حضور سبز تو آباد نمى‏شود و ما ویرانه‏نشینان کوى عشق در انتظار «رجعت‏سبز» توایم .


 


  
  

 


 


راستش‌ را به‌ ما نگفتند یا لااقل‌ همة‌ راست‌ را به‌ ما نگفتند.


 گفتند: تو که‌ بیایی‌ خون‌ به‌ پا می‌کنی‌،جوی‌ خون‌ به‌ راه‌ می‌اندازی‌ و از کشته‌ پشته‌ می‌سازی‌ و ما را از ظهور تو ترساندند.


 درست‌ مثل‌ اینکه‌ حادثه‌ای‌ به‌ شیرینی‌ تولد را کتمان‌ کنند و تنها از درد زادن‌ بگویند.


 ما از همان‌ کودکی‌، تو را دوست‌ داشتیم‌. با همة‌ فطرتمان‌ به‌ تو عشق‌ می‌ورزیدیم‌ و با همة‌ وجودمان‌ بی‌تاب‌ آمدنت‌ بودیم‌.


 عشق‌ تو با سرشت‌ ما عجین‌ شده‌ بود و آمدنت‌، طبیعی‌ترین‌ و شیرین‌ترین‌ نیازمان‌ بود.


 اما ... اما کسی‌ به‌ ما نگفت‌ که‌ چه‌ گلستانی‌ می‌شود جهان‌، وقتی‌ که‌ تو بیایی‌.


 همه‌، پیش‌ از آنکه‌ نگاه‌ مهرگستر و دست‌های‌ عاطفه‌ تو را توصیف‌ کنند، شمشیر تو را نشانمان‌ دادند.


 آری‌، برای‌ اینکه‌ گل‌ها و نهال‌ها رشد کنند، باید علف‌های‌ هرز را وجین‌ کرد و این‌ جز با داسی‌ برنده‌ و سهمگین‌، ممکن‌ نیست‌.


 آری‌، برای‌ اینکه‌ مظلومان‌ تاریخ‌، نفسی‌ به‌ راحتی‌ بکشند، باید پشت‌ و پوزة‌ ظالمان‌ و ستمگران‌ را به‌ خاک‌ مالید


و نسلشان‌ را از روی‌ زمین‌ برچید.


دل‌های‌ بندگان‌ را آکنده‌ از عبادت‌ و اطاعت‌ می‌کنی‌ و عدالت‌ بر همه‌ جا دامن‌ می‌گسترد


 و خدا به‌ واسطة‌ تو دروغ‌ را ریشه‌کن‌ می‌کند و خوی‌


 ستمگری‌ و درندگی‌ را محو می‌سازد و طوق‌ ذلت‌ و بردگی‌ را از گردن‌ خلایق‌ برمی‌دارد


 آری‌، برای‌ اینکه‌ عدالت‌ بر کرسی‌ بنشیند، هر چه‌ سریر ستم‌آلودة‌ سلطنت‌ را باید واژگون‌ کرد و به‌ دست‌ نابودی‌ سپرد.


 و اینها همه‌، همان‌ معجزه‌ای‌ است‌ که‌ تنها از دست‌ تو برمی‌آید و تنها با دست‌ تو محقق‌ می‌شود.


 اما مگر نه‌ اینکه‌ اینها همه‌ مقدمه‌ است‌ برای‌ رسیدن‌ به‌ بهشتی‌ که‌ تو بانی‌ آنی‌ .


 آن‌ بهشت‌ را کسی‌ برای‌ ما ترسیم‌ نکرد.


 کسی‌ به‌ ما نگفت‌ که‌ آن‌ ساحل‌ امید که‌ در پس‌ این‌ دریای‌ خون‌ نشسته‌ است‌، چگونه‌ ساحلی‌ است‌؟!


کسی‌ به‌ ما نگفت‌ که‌ وقتی‌ تو بیایی‌:


 پرندگان‌ در آشیانه‌های‌ خود جشن‌ می‌گیرند و ماهیان‌ دریاها شادمان‌ می‌شوند و چشمه‌ساران‌ می‌جوشند و زمین‌ چندین‌ برابر محصول‌


خویش‌ را عرضه‌ می‌کند.(1)


 به‌ ما نگفتند که‌ وقتی‌ تو بیایی‌:


 دل‌های‌ بندگان‌ را آکنده‌ از عبادت‌ و اطاعت‌ می‌کنی‌ و عدالت‌ بر همه‌ جا دامن‌ می‌گسترد و خدا به‌ واسطة‌ تو دروغ‌ را ریشه‌کن‌ می‌کند و خوی‌


 ستمگری‌ و درندگی‌ را محو می‌سازد و طوق‌ ذلت‌ و بردگی‌ را از گردن‌ خلایق‌ برمی‌دارد.(2)


 به‌ ما نگفتند که‌ وقتی‌ تو بیایی‌:


 ساکنان‌ زمین‌ و آسمان‌ به‌ تو عشق‌ می‌ورزند، آسمان‌ بارانش‌ را فرو می‌فرستد، زمین‌، گیاهان‌ خود را می‌رویاند... و زندگان‌ آرزو می‌کنند که‌


کاش‌ مردگانشان‌ زنده‌ بودند و عدل‌ و آرامش‌ حقیقی‌ را می‌دیدند و می‌دیدند که‌ خداوند چگونه‌ برکاتش‌ را بر اهل‌ زمین‌ فرو می‌فرستد. (3)


آری‌، برای‌ اینکه‌ عدالت‌ بر کرسی‌ بنشیند، هر چه‌ سریر ستم‌آلودة‌ سلطنت‌ را باید واژگون‌ کرد و به‌ دست‌ نابودی‌ سپرد.


 و اینها همه‌، همان‌


معجزه‌ای‌ است‌ که‌ تنها از دست‌ تو برمی‌آید و تنها با دست‌ تو محقق‌ می‌شود


 به‌ ما نگفتند که‌ وقتی‌ تو بیایی‌:


 همة‌ امت‌ به‌ آغوش‌ تو پناه‌ می‌آورند همانند زنبوران‌ عسل‌ به‌ ملکه‌ خویش‌.


 و تو عدالت‌ را آنچنان‌ که‌ باید و شاید در پهنة‌ جهان‌ می‌گستری‌ و خفته‌ای‌ را بیدار نمی‌کنی‌ و خونی‌ را نمی‌ریزی‌. (4)


 به‌ ما نگفته‌ بودند که‌ وقتی‌ تو بیایی‌:


 رفاه‌ و آسایشی‌ می‌آید که‌ نظیر آن‌ پیش‌ از این‌، نیامده‌ است‌. مال‌ و ثروت‌ آنچنان‌ وفور می‌یابد که‌ هر که‌ نزد تو بیاید فوق‌ تصورش‌، دریافت‌


می‌کند. (5)


 به‌ ما نگفتند که‌ وقتی‌ تو بیایی‌:


 اموال‌ را چون‌ سیل‌، جاری‌ می‌کنی‌، و بخشش‌های‌ کلان‌ خویش‌ را هرگز شماره‌ نمی‌کنی‌. (6)


به‌ ما نگفتند که‌ وقتی‌ تو بیایی‌:


 هیچ‌کس‌ فقیر نمی‌ماند و مردم‌ برای‌ صدقه‌ دادن‌ به‌ دنبال‌ نیازمند می‌گردند و پیدا نمی‌کنند. مال‌ را به‌ هر که‌ عرضه‌ می‌کنند، می‌گوید:


بی‌نیازم‌.(7)


 ای‌ محبوب‌ ازلی‌ و ای‌ معشوق‌ آسمانی‌!


 ما بی‌آنکه‌ مختصات‌ آن‌ بهشت‌ موعود را بدانیم‌ و مدینة‌ فاضلة‌ حضور تو را بشناسیم‌ تو را دوست‌ می‌داشتیم‌ و به‌ تو عشق‌ می‌ورزیدیم‌.


 که‌ عشق‌ تو با سرشت‌ها عجین‌ شده‌ بود و آمدنت‌ طبیعی‌ترین‌ و شیرین‌ترین‌ نیازمان‌ بود.


 ظهور تو بی‌تردید بزرگترین‌ جشن‌ عالم‌ خواهد بود و عاقبت‌ جهان‌ را ختم‌ به‌ خیر خواهد کرد.


 کلک‌ مشاطه‌ صنعش‌ نکشد نقش‌ مراد


 هرکه‌ اقرار بدین‌ حسن‌ خداداد نکرد


 


  
  


درخت عشق


سلام.


همینکه قلم به دست گرفتم، نسیمی دوان دوان از کوچه‌های قلبم گذشت. عطر دلنشین یادت همه وجودم را پر کرد.


 


چند دقیقه پیش داشتم به پروانه‌هایی فکر می کردم که در بین واژه‌های شعرهایم می چرخیدند.


 روی بال هر کدام، خورشیدی طلوع کرده بود. خورشیدهایی که اگر غروب کنند، بخش زیادی از شهر تاریک می شود.


نه! یادم نمی رود خورشید بی غروبی که در چشم‌هایت می درخشد.


امروز ولی برایت می نویسم روزی پنج نوبت، در مسجد جامع چشم‌هایت به نماز می ایستم و برای همه عاشقان روی زمین دعا می کنم.


تا یادم نرفته است،  باخبرت کنم که درخت سیب باغچه مان گل داده است.


راستی که چقدر درخت‌ها خوبند!


 نه خمیازه می کشند که با دیدن شان خوابت بگیرد، نه هر وقت به سراغ شان می روی آن‌ها را در حال کاری می ببینی.


همیشه منتظرند تا از راه که می رسی، برایت مهربانی تعارف کنند.


حالا هم با همه ارادتم، به تو عرض می کنم: انت حبیبی!... روحی!... عیونی!... قلبی!...


همین!


 



دل نوشته‌ای از : عبدالرحیم سعیدی راد



21/2/90::: 8:13 ص
نظر()
  
  
پیامبر اکرم

 


مانده‏اند عالمیان و آدمیان که کدامین لحظه را، لحظه ولادت تو بشمارند؟


کدامین روز را، روز تولد تو نام بگذارند؟


تو کى در وجود آمدى که ورودت را و زمان آمدنت را جشن بگیرند؟


خورشید و ماه و ستارگان تا بدانجا که حافظه‏شان یارى مى‏کند به تو سلام مى‏گفته‏اند.


نرگس‎ها اولین رکوع حیات را بر آستان تو کرده‏اند.


موج‎ها از ازل سر بر ساحل رسالت تو مى‏ساییده‏اند.


سرسخت‎ترین و بى محاباترین لاله‏ها و آلاله‏ها در بى انتهاترین دشت‎ها، نام تو را هر پگاه فریاد


مى‏کرده‏اند.


پیغمبران و رسولان همه در کلاس تو درس رسالت مى‏خوانده‏اند.


سرو و صنوبران مدام راستاى قامت تو را تداعى مى‏کرده‏اند.


بلبلان و قناریان هر چه یاد دارند، همیشه مدح تو مى‏گفته‏اند.


گل‎هاى محمدى همه با نام تو پر مى‏گشوده‏اند.


قطرات باران، اندیشه حیات را وام از تو مى‏گرفته‏اند.


بنفشه‏هاى جان باخته و دل افروخته همیشه در صفحه سینه سوخته خویش تصویر روشنى از تو


مى‏یافته‏اند.


در حافظه جویبارها، جز تکرار نام تو هیچ نیست.


شبنم‏ها هر چه به خاطر دارند بر تو درود مى‏فرستاده‏اند.


پیش از تو را، کسى به یاد ندارد.


بارى، مانده‏اند عالمیان و آدمیان که کدامین لحظه را لحظه ولادت تو بشمارند.


موجودات هر چه به گذشته‏ها مى‏نگرند، هر چه در خورجین سوابق خویش جستجو مى‏کنند، هر


 چه زمین ماضى را مى‏کاوند، هر چه نگاه در زوایاى حافظه مى‏گردانند، جز تو هیچ نمى‏بینند.


راهى باید جست براى سخن گفتن از ولادت تو.


آنسان که عرشیان لب به شکوه نگشایند و مقربان گره گلایه بر ابرو نیفکنند.


بدانگونه از تولد تو سخن باید گفت که هستى برنیاشوبد و حیات بى‎قرارى نکند.


چه، هیچ رشحه‏اى از حیات، تو را پیش از خویش نیافته است.


و چگونه بیابد که حیات از نور تو در وجود آمده است.


هستى، طفیل آمدن توست.


چنین نبود که خداوند تو را براى هستى خلق کند.


هستى به افتخار تو آمد.


تو براى عالم نیامدى، عالم براى تو آمد.


مگر نه خداوند، تو را پیش از همه، از نور خویش آفرید و جهان از کرشمه چشم تو موجود شد؟


مگر نه افلاک در التهاب غمزه نگاه تو پدید آمد؟


مگر نه تو مقصود بودى و ماسوا به تبع ؟


آن گنج مخفى که خداوند بود و دوست داشت که یافته شود مگر به آفرینش تو یافته نمى‏شد؟


مگر تو برترین شناساى پروردگار خویش نبودى؟


چه کسى مى‏توانست بیاید که او را بهتر از تو دریابد؟


مگر بناى آفرینش بر عبادت نبود؟


مگر تو عابدترین بنده خدا نبودى؟


مگر با خلق تو آن غایت به تحقق نمى‏نشست؟


مگر با آغاز تو، کار آفرینش پایان نمى‏گرفت؟


آرى، تو همه بودى و با آمدن تو انگیزه‏اى براى خلقت دیگران نبود .


آرى، ولى، تو «رحمة للعالمین» بودى.


و در «رحمة للعالمین» بودن تو همین بس که عالم و آدم از نور تو آفریده شد و وام حیات از تو


گرفت با آن که تو خلق کامل و کاملترین خلق بودى.


بارى سخن گفتن از تو و ولادت تو نه سخت و دشوار، بل خطرناک و محال است.


محال از این رو که موجودات، پیش از تو نبوده‏اند تا از ولادت تو سخن بگویند، جز خالق، کسى


زمان خلق تو را چه مى‏داند؟


و خطرناک از آن جهت که تو معشوق خداوندى، تو حبیب و محبوب اویى.


و هیچ عاشقى، غیرتمندتر از خداوند به معشوق خویش نیست.


همو که تو را سلام کرد و فرمود که نه فقط خلایق و افلاک را که بهشت و جهنم را حتى به


خاطر تو مى‏آفرینم. بهشت را محض یاران تو و جهنم را براى مخالفان تو.


آرى، با چنین غیرتمندى عاشق، سخن گفتن از معشوق بس خطر آکنده است.


معشوقى که پیامبران سلف همه آرزو مى‏کرده‏اند که از امت او باشند و در رکاب او.


معشوقى که ملائک تا ابد مأمور صلوات بر او شده‏اند. معشوقى که راه شناختش جز بر خدا و


ولى او بسته است. چگونه مخلوقى که از نور او پدید آمده است و نمى‏فهمد که او از کى، کجا و


 چگونه بوده است، از او سخن بگوید؟


گوهر پاک تو از مدحت ما مستغنى است


فکر مشاطه چه با حسن خداداد کند؟


 


                                                                                                                        "سید مهدی شجاعی"


 


1/12/89::: 10:23 ص
نظر()